بغضم گرفت ، وقتی این واقعیت که دل هیچکس با رفتنم تنگ نمی شود را از دوستی شنیدم دعام کنید شما ؛ که بتوانم
غم فرق می کند با غصه ؛
غصه مال همه است
غم نه .
غصه خوردنیست اما غم کشیدنی
اولی مثل آب ، که همه می خورند
دومی مثل سیگار ، که همه نمی کشند
علی احمدنیا ، پنجشنبه
تو اما یادت باشد به روابط گمشده المثنی نمی دهند
کجای دنیایی ؟ که هر قدر می چرخم ازت دورتر می شوم ...
دلم نمی آید بگویم که دلت رنگ موهایت شده ولی شده
خدایا فاصله ت با من ، خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راهه ؟!
بعضی حرفها را نه زبان می گوید ، نه دست می نویسد ، فقط چشم گریه شان می کند .
یک شانه هر قدر هم که امن باشد تحمل همه ی اشک های تو را ندارد
آقایان ! کاش قبل از اینکه به زن بودن ما فکر کنید به حوا بودن ما فکر می کردید
اگر برای خودم می نوشتم قطعا بهتر می نوشتم اما دارم برای تصاویر منتظر می نویسم؛ تمام نمی شوند لاکردارها خلاصه که اگر روزی آمد و تو دیدی خوب نوشتم بدان تصاویر منتظر تمام شدند بدان برای خودم نوشتم بدان موقع نوشتن حال من خوب بوده بدان اما باور نکن
اینجا به من ثابت کرد که هنوز احمقم هنوز بچه ی بچگی له شده ام هستم او هم به من همین ها را ثابت کرد ؛ البته می خواست چیزهای دیگری را هم ثابت کند که خوشبختانه بلد نیود زندگی علاوه بر چیزهای چیزیی که ثابت کرد اینها را هم ثابت کرد بهم درد اما نه درد چیزهای دیگری را ثابت کرد اینطوری شد که فهمیدم درد تنها چیزیست که حقیقت دارد
بعضی آدم ها را باید از دور دوست داشت نزدیکشان که بشوی می فهمی چه می گویم
گفت ریتم مزخرف صدایم را دوست دارد ، ریتم مزخرف صدایش را موقع گفتن این جمله دوست داشتم .
من دردناکم ، می دانم پس سعی کن بهم فکر نکنی مغز درد می گیری آنوقت از دردت می میرم
باخت چون به خیالش حکم ، دل بود .
اعتمادم نمی آید به این روزهای مجهول پاییزی
زخم های کهنه از موذی ترین دردهای آدم هایند ، حالشان مدتی خوب است بعد یکهو دهن باز می کنند و تا به خودت می آیی می بینی نمک رو این زخم های کهنه پاشیده بودی .
حضور من همه ی زندگی ها را خراب می کند پا قدمم نحس است و تا حالا چند تا زندگی به خاطر من خراب شده بی آنکه خواسته باشم ، به خدا راست می گویم ؛ دور شو از من
یکی را یادم است که شبها قصه میگفت و خوابم می کرد صبح ها هم زنگ می زد روز را خبر میداد بعد می خوابید .
به لطف امواجی که از خرداد دارد تو همه جایمان می رود من شخصا احساس نازایی می کنم
ـ میشه با من ازدواج کنی ؟ به خدا قصد بدی ندارم ، فقط می خوام شرعا بکنمت !
من خیابان های باران زده را دوست دارم عصرهای باران زده را دوست دارم خیسی را دوست دارم خدای خیس را هم دوست دارم
خودم که نه ،
اما گذشته ی بی پدر مادری دارم که حال و آینده ام را می کٌند
اینکه آدم خاطره ای نداشته باشد تا در خلوتش، یک جایی ، یک روزی ، لحظه ای برای دلخوشی یا هر چیز دیگری آن را به یاد بیاورد، لبخند بزند و به ان لحظه ی مقدسش افتخار کند ؛ این خیلی غم می انگیزد .
مثل ابر به زمین ، مثل عقل به احساس ، مثل خدا به من ، مثل شرق به غرب ؛ ما به هم نزدیکیم .