ـ میشه با من ازدواج کنی ؟ به خدا قصد بدی ندارم ، فقط می خوام شرعا بکنمت !
من خیابان های باران زده را دوست دارم عصرهای باران زده را دوست دارم خیسی را دوست دارم خدای خیس را هم دوست دارم
خودم که نه ،
اما گذشته ی بی پدر مادری دارم که حال و آینده ام را می کٌند
اینکه آدم خاطره ای نداشته باشد تا در خلوتش، یک جایی ، یک روزی ، لحظه ای برای دلخوشی یا هر چیز دیگری آن را به یاد بیاورد، لبخند بزند و به ان لحظه ی مقدسش افتخار کند ؛ این خیلی غم می انگیزد .
مثل ابر به زمین ، مثل عقل به احساس ، مثل خدا به من ، مثل شرق به غرب ؛ ما به هم نزدیکیم .
آقایان !
بین تعداد سرها و تعداد سودا های شما رابطه ی عکس وجود دارد ؟
ابروی یارت دیگر خم ندارد مجبوری اعتراف کنی گرفتار چیز دیگری بوده ای .
از میان تصاویر منتظر_دفتر سی و پنجم : تو قول بده دلت برایم تنگ شود من هم قول می دهم گورم را گم کنم .
از میان تصاویر منتظر _دفتر ششم : خیلی بی انصافی حالا من گفتم گمشو ، توئه نفهم هم باید زرتی گم می شدی ؟
از میان کاغذپاره های قدیمی : برایم کلی شکلات خریده بود می دانست بچه ها را می شود با شکلات خر کرد
نسوزان مرا منی که سر تا پا آتشم ...
+ |
بیا نزدیکتر می خوام هرم نفس هایت را دار بزنم
خیالت دردناک است
می زند به سرم
سرم می ترکد
به خیالت بگو دست از سرم بردارد